سعدی، حکایت، روزه داری

به سرهنگ سلطان چنین گفت زن، که خیز ای مبارک در رزق زن
برو تا ز خوانت نصیبی دهند، که فرزندکانت نظر بر رهند
بگفتا بود مطبخ امروز سرد، که سلطان به شب نیت روزه کرد
زن از نا امیدی سر انداخت پیش، همی گفت با خود دل از فاقه ریش
که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟، که افطار او عید طفلان ماست
خورنده که خیرش برآید ز دست، به از صائم الدهر دنیا پرست
مسلم کسی را بود روزه داشت، که درمانده ای را دهد نان چاشت
و گرنه چه لازم که سعیی بری، ز خود بازگیری و هم خود خوری
saadi

لینک منبع

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s