بایگانی ماهانه: اکتبر 2009

عکس دسته جمعی منتشر شده از همسران مقامات جمهوری اسلامی ایران

دراین عکس میبینید … همسران خامنه ای . لاریجانی . جنتی . احمدی نژاد . شاهرودی . فیروز آبادی
egbzbr4zxmgdo2d0xhyl

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

،محمود چاخان: فقط 4-5 نفر درسازمان ملل از سالن خارج شدند!

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

استمداد طلبیدن یک زن محکوم به اعدام از مردم ایران

سازمان حقوق بشر کردستان
استمداد طلبیدن یک زن محکوم به اعدام از مردم ایران
گزارش خبری؛ محبت محمودی که پس از تحمل 9 سال زندان سرانجام حکم قطعی اعدامش توسط دیوان عالی تایید گردیده است با ارسال نامه ای به دبیرخانه سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان خواستار کمک مردم ایران به خود و خانواده اش شد.

محبت محمودی از سال 1379 به جرم قتل مردی که قصد تجاوز به وی را داشت در زندان مرکزی ارومیه دوران محکومیت خود را می گذراند.

این زن متاهل پس از تحمل 9 سال زندان سرانجام توسط دادگاه ارومیه در آستانه ی اعدام قرار گرفت که حکم قطعی اعدام او توسط دیوان عالی نیز تایید گردید. تایید حکم اعدام نامبرده توسط دیوان عالی در 20 تیر ماه سالجاری در زندان ارومیه به وی ابلاغ گردید که با دستور قوه ی قضائیه به اجرا در خواهد آمد.

آنگونه که در خبرها آمده است تا کنون هر دو همسر مرد مقتول مخالف اعدام محبت هستند اما برادر مقتول خواهان اجرای حکم اعدام محبت محمودی است.

وی با ارسال نامه ای به دبیرخانه سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان و ضمن اشاره به آنچه که در طی این سالها بر او رفته است از مردم ایران تقاضای کمک نمود.

متن کامل نامه ی محبت محمودی بدین شرح است:

اینجانب محبت محمودی فرزند اسماعیل که به جرم قتل، پس از تحمل 9 سال حبس در زندان مرکزی ارومیه، به قصاص محکوم شده ام در خانواده ای با ایمان و مذهبی در روستای صورمان (منطقه ای در سرو) به دنیا آمدم. پدر و مادرم کشاورز بودند. سالهای ابتدایی زندگی ام را در کنار خانواده ام سپری نمودم اما چند سال بعد با وجود اینکه پدرم در قید حیات بود، اختیار و سرپرستی همه ی ما را به عهده ی برادرم که از بقیه مان بزرگتر بود گذاشتند. برادری که هم خونی را اصلا در خود احساس نمی کرد. او بی رحمانه و زورگویانه هر چیزی را دستور می داد و به ما تحمیل می کرد. کسی هم در خانواده جرات اعتراض کردن به وی را نداشت. تا اینکه در سن 12 سالگی مرا به عقد پسردایی ام در آورد. در خانواده ی همسرم به دلیل عدم سازگاری نامادری شان و مساعد نبودن وضعیت مالی شان همیشه مشاجره و بحث و جدل بود. محصول ازدواج من و همسرم پنج فرزند پسر بود. زمانیکه پسر بزرگم به سن 16 سالگی رسید تصمیم گرفتم که برایش تشکیل خانواده بدهم. آن زمان پسران دیگرم هنوز در دوره ی ابتدایی تحصیل می کردند. مدتی بعد از ازدواج پسرم، سر و کله ی یک مرد مزاحم در همسایگی ما پیدا شد. پسر و عروسم از مزاحمتهای آن مرد هیچ اطلاعی نداشتند. من هم چیزی به آنها بروز ندادم. تلاش زیادی کردم تا با رفتاری انسانی به او بفهمانم که دست از مزاحمت بردارد اما فایده ای نداشت. روزی در منزل ما را زد. یکی از پسرهایم که هشت سال بیشتر نداشت در را برایش باز کرد. او به سرعت وارد خانه شد و با یک چاقوی دو سر مشکی به سمت من حمله ور شد. صدای فریادهای مرا کسی نمی شنید. او می گفت هر کاری که دلش بخواهد می تواند انجام دهد و هیچ کس هم نمی تواند علیه او اقدامی نماید. با چاقو ضرباتی را به سر، گوش و دستانم زد که هنوز آثار آن بر روی بدن من باقی است. لذا برای حفظ آبرویم و ترساندن او اسلحه ای را که در خانه داشتیم برداشتم و به سمت او گرفتم اما ناگهان گلوله شلیک شد و به سرش اصابت نمود و بر زمین افتاد. نفهمیدم چه بر سرش آمده. با سرعت خودم را به منزل برادر همسرم رساندم و جریان را به آنها اطلاع دادم. در همین حین برادرم نیز به آنجا آمد. او گفت که جریان را فهمیده است، به آگاهی رفته و کارهایم را درست کرده است. برادرم به من اطمینان داد که بیشتر از سه ماه در زندان نخواهم ماند. همان برادر ظالمی که سیاه بختم کرد با دروغ و نیرنگ مرا به آگاهی برد. در آگاهی بدون هیچ سوال و بازجویی ای مرا روانه ی زندان کردند. خانواده ی مقتول، قاچاقچی و ثروتمند بودند. آنها با …………….. آگاهی و چند نفر به عنوان شاهد ماجرا، سیر پرونده را به نفع خود تغییر دادند. در صورتیکه هنگام حادثه این شاهدها اصلا آنجا حضور نداشتند و برای خود بنده نیز کاملا ناشناخته بودند.

امسال نزدیک 9 سال است که از این جریان می گذرد و من حبسم را تحمل می نمایم. سختی من فقط تحمل زندان نیست. از یک طرف آبرویی برای من باقی نمانده است. از طرف دیگر زندگی و سرنوشت فرزندانم بی هیچ دلیلی تباه شده است. آنها به خاطر شرایط و موقعیت من از تحصیلشان عقب افتاده اند. از دیگر سو تمام فامیل های خودم و همسرم نیز از ما روی گردانده اند و پشت مرا خالی کرده اند. آنها اصلا دنبال کارهای من نیستند. بنده بدون خرجی و ملاقات، زندان را تحمل می کنم. البته گهگاهی فرزندانم و همسرم به ملاقاتم می آیند و پول کارگری خودشان را که با هزار بدبختی به دست می آورند به من می دهند. زمانیکه به چهره ی آنها نگاه می کنم به خاطر شرایطی که در آن به سر می برند و به خاطر سرنوشتشان به شدت دچار عذاب وجدان می شوم اما می دانم چاره ای جز تحمل ندارم. در زندان مبتلا به بیماریهایی همچون سینوزیت، میگرن، آسم و ناراحتی شدید قلبی شده ام. به هیچ کدام از مشکلاتم در زندان رسیدگی نمی شود. از طرفی خوشحال هستم چون در اینجا با سواد کمی که دارم موفق به نزدیکی با خدا، خواندن قرآن کریم و ختم آن شده ام. بافتنی از سرگرمی های من در زندان است که البته منبع درآمدی برای بنده نیز محسوب می شود که بخشی از هزینه هایم را در زندان از این طریق تامین می نمایم.

انسانهای بدبخت و زجر کشیده ی زیادی مثل من در زندان هستند اما کسی نیست که صدایمان را بشنود. مجبوریم فقط تحمل کنیم چون کار دیگری از دست ما بر نمی آید. اینجا از عدالت هیچ خبری نیست. مدت نه سال است که در زندان وضعم اینگونه است. بعد از سالها بلاتکلیف بودن بالاخره حکم قصاص برای بنده صادر شد. این حکم مورد تایید و موافقت مقامات در تهران قرار گرفت اما پس از اعتراض، حکم قصاص را رد و دستور دادگاهی مجدد صادر نمودند. این دادگاه آخر، متاسفانه همان حکم قصاص را صادر نمود. البته فعلا حکمی به دست من نرسیده است. حتی هنگام حضور در دادگاه، قاضی اصلا از من سوالی نمی پرسید. تنها حرف او این بود که چرا قتل عمد انجام دادی؟! مگر نمی دانستی که حکمش اعدام است؟ قاضی اصلا به من مجال صحبت کردن نمی داد. آنجا فقط شاکیان پرونده اجازه ی حرف زدن داشتند. آنها هم با سر و صدا و توهین و بی احترامی توجه همه را به جلسه دادگاه جلب می کردند. هرکس هم که در جلسه دادگاه حضور پیدا می کرد تنها می دانست که من مرتکب قتل شده ام اما هیچ وقت متوجه چرایی و علت این قتل نمی شد چون به من اجازه ی حرف زدن داده نمی شد. دفاع از ناموس و حیثیت برای دادگاه کمترین اهمیتی نداشت.

در سال 88 (سالجاری)، دادستان محترم استان آذربایجان غربی اعلام کردند که با قرار وثیقه ی یکصد میلیون تومانی می توانم آزاد شوم. امیدوار بودم که بدینوسیله بتوانم کمی از عذاب و سختی بیرون بیایم و تا مدتی در کنار فرزندان و همسرم باشم. فرزندام با قرض و پول کارگری بالاخره مبلغ سه میلیون تومان تهیه کردند که برای کرایه ی سند و گرو گذاشتن آن در اختیار صاحبش قرار بدهیم. متاسفانه صاحب سند تمام سه میلیون تومان را با کلاهبرداری بالا کشید. دادستان نیز با تهیه ی سند دیگری به وعده ی خود عمل نکرد.

بعد از فوت پدر و مادرم از برادرم خواستم که سهم الارث مرا بدهد تا بتوانم با استفاده از آن هزینه های خود را در زندان تامین نمایم و هم بدهی کسانی را که خانواده ام از آنها پول بابت کرایه ی سند قرض کرده بودند را بدهم. برادرم به من که یک زندانی هستم رحم نکرد. او حق مرا پایمال کرد و هیچ وقت سهم مرا از ارثیه ی پدری نداد. با این اوصاف نمی دانم از دیگران چه انتظاری می توانم داشته باشم.

من در حال حاضر تنها به فکر خودم نیستم. نگران سرنوشت و آینده ی مبهم فرزندانم هستم. نمی دانم تمام این سالها را چگونه بدون مادر زیسته اند و از این پس چه خواهند کرد؟ چرا و چگونه باید چنین بی عدالتی ای را تحمل نمایم؟ چرا هیچ صدایی از کسی بلند نمی شود؟ پس کجایند مدافعان حقوق بشر؟ چه شد آن همه سر و صدا و فریاد در دفاع از حقوق بشر؟ مگر گناه من چیزی غیر از دفاع از ناموس و حیثیت خویش است؟ چرا باید با این گناه غیر عمد و …………………برای من حکم قصاص صادر شود؟ چرا وجدانهای خوابیده ی این ملت بیدار نمی شوند؟ چرا کسی کمترین ترحم و دلسوزی در حق من و فرزندانم نمی کند؟ منتظر نشسته اند که ید بیضاء از کدامین آستین بیرون بیاید؟ چرا عدالت اینگونه دور از دسترس شده است؟

در پایان از مردم ایران، مدافعان حقوق بشر و وجدانهای بیدار تقاضا می کنم که اگر کسی قصد کمک به من و خانواده ام را دارد می تواند از طریق آدرس و یا شماره های زیر با خانواده ام در ارتباط باشد.

آدرس: ارومیه – فلکه آبیاری – روبروی آتش نشانی – خیابان مصطفی زاده – دیزج سیاوش – کوچه 14 – ته کوچه، سمت راست – بن بست اول – پلاک 242 – منزل حیدر جلیلی

شماره تلفن: 3451983- 0441

شماره همراه: ( 09144482612 ) و ( 09149394753)

بنده نیز در زندان مرکزی ارومیه در بند نسوان با نام محبت محمودی فرزند اسماعیل محبوس می باشم.

3 دیدگاه

دسته Uncategorized

شایعه ای که در بازار تهران پیچید

rahe-sabze-omid.blogspot.com : به گفته بعضی از بازاریان دیروز در بازار تهران شایعه شده که خامنه ای مرده .
هرچند این خبر فعلا در حد شایعه است ولی شواهد و قرائن نشان می ده اوضاع عادی نیست.
با توجه به حضور گسترده ی نیروهای لباس شخصی در برخی نقاط شهر این احتمال قوت گرفته که خبر مهمی در روزهای آتی همه رو غافلگیر کنه .

اگر خامنه ای بمیرد حکومت دچار چه مشکلات جدیدی خواهد شد؟

با توجه به اینکه در 4 ماه اخیر میزان تنفر از خامنه ای به شدت افزایش پیدا کرده این احتمال وجود داره که با مرگ او جمعیت زیادی به خیابان ها بریزن و با به صدا در آوردن بوق اتومبیل ها به شادی مشغول بشن که در اینصورت
درگیری خونین بین بسیجی ها( که مثل گرگ زخمی میشن ) و مردم حتمی است .

باید چند روز و شاید چند هفته صبر کنیم و ببینیم بالاخره این خ.ر رفتنیه یا نه ؟

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

ديكتاتورها عبرت نمی گيرند

sadam-ahmadi_1

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از سایت ایرانیان انگلستان

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

ساعت احمدی نژاد کجاست

یک نفر می میرد و به جهان آخرت می رود.. در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود. از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”

فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”

مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”

فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاٌ حرکت نکرده است
وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟”

فرشته پاسخ داد :”ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمر یکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!

خیلی جالبه راستی ساعت احمدی نژاد کجاست ؟
فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند

5 دیدگاه

دسته Uncategorized

به همه مغازههای شهر عکس خامنه ای دادند و گفتند باید اجبارا به شیشه مغازهها بچسبانید

گزارش یکی از خوانندگان از سفر خامنه ای به چالوس
امروز صبح سه شنبه 14 مهر ماه به قصد خرید میوه و تروبار به بازار چالوس رفتم. داخل مغازه میوه فروشی واقع در خیابان رادیو دریا شدم و مشغول جمع کردن میوه بودم که ناگهان دیدم سه نفر از پژو405 وارد مغازه شدند و با عصبانیت زیاد و رفتار خشن به مغازه دار می گویند چرا عکس به شیشه مغازه نصب نکردی؟ صاحب مغازه گفت دیروز که عکسها را به مغازها دادند من نبودم و مغازه ام تعطیل بود. آن سه نفر که لباس شخصی و بیسیم در دست داشتند با خشونت به مغازه دار گفتند دیروز نبودی امروز که هستی وبه مغازه دار تذکر دادند و گفتند ما می رویم و دوباره برمی گردیم چنانچه عکس را به شیشه مغازه نچسباندی برای همیشه مغازه ات تعطیل می شود. مغازه دار که ترسیده بود به آنان گفت همین الان می چسبانم. حقیقتش من هم ترسیده بودم و پس از آنکه آن سه نفر سوار ماشین خود شدند و رفتند به مغازه دار گفتم چی شده است؟ که مغازه دار در جوابم گفت دیروز به همه مغازههای شهر عکس خامنه ای دادند و گفتند باید اجبارا به شیشه مغازهها بچسبانید.اما چون من دیروز نبودم عکس را به مغازه بغل دستی دادند تا به من بدهند اما امروز که مغازه بغل دستی عکس را به من داد به شیشه نچسباندم که آمدند و همین طور که مشغول صحبت کردن با من بود عکس بزرگی از خامنه ای را به درب شیشه ای مغازه اش چسباند. از مغازه آمدم بیرون و به اطرافم خوب نگاه می کردم پشت شیشه تمامی تاکسی ها عکس خامنه ای را چسبانده بودند و به شیشه همه مغازه ها هم همین طور

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized